تبليغاتX
....اینجا همه چی درهمه

....اینجا همه چی درهمه

چه خوبـ بود اگر همه چیز را میـشد نوشتــــــ

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟!

پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست!

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا این "او" را که بازی داد؟!...

که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

می بینی

قصه ی عشقمان!

فاتحه ی دستور زبان را خوانده است

به پندار تو : جهانم زیباست ، جامه ام دیباست ، دیده ام بیناست ، زبانم گویاست ، قفسم هم طلاست ، به این ارزد که دلم تنهاست

 

نوشته شده در 91/02/09ساعت توسط من و اون | |

سلام دوستای گلم واقعا شرمنده همتون هستم ممنون که منو فراموش نکردین.

سال جدید و به همه شما تبریک میگم. ببخشید نمی تونم بیام تو صفحه همه و یکی یکی تبریک بگم اخه هنوز شرایط جور نشده.

امید وارم سال جدید پر از سلامتی و شادی و از همه مهم تر آزادی به معنای واقعی باشه.

فعلا همین.....

         تا بعد......

نوشته شده در 91/01/15ساعت توسط من و اون | |
سلام به همه دوستام.

دلم براتون تنگ شده بود.

چند وقتی نبودم  درگیر مراسم ازدواجم بودم . اره دیگه بالاخره اون شاهزاده با اسب سفید اومدو مارو هم با خودش برد.

فعلا اینترنت ندارم نمیتئنم تند تند بیام ولی سعی میکنم بیشتر بیام.

شاید الام با یه روحیه دیگه مطلب بذارم. نمیدونم....

تا بعد....

نوشته شده در 90/12/08ساعت توسط من و اون | |
بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست

ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!

بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود

ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم

ما حقیقت ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم ؟!
نوشته شده در 90/10/28ساعت توسط من و اون | |

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت  "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!

 

نتیجه اخلاقی این ماجرا: پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!!

نوشته شده در 90/10/07ساعت توسط من و اون | |
مردان هم قلب دارن
فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم
... تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !
مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!
نه بخاطر زورِ بازوها
نوشته شده در 90/09/05ساعت توسط من و اون | |

زن که باشی نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستی


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در 90/08/12ساعت توسط من و اون | |

 با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

 ...که زرق و برقش شخصیتم باشد

 من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

 میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

 

 

*لطفا نظر خصوصی نزارین*  


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در 90/07/14ساعت توسط من و اون | |

 

قوی ترین آدم جهان هم که باشی

 وقت هایی هست
 
که دستی باید لمس ات کند 

 تنی   

تن ات را داغ کند
 
و لبی
 
 
طعم لب ات را بچشد

 مستقل ترین آدم جهان هم که باشی
 
وقت هایی هست
 
که دلت پر میزند برای کسی که برسد
 
و بخواهد که آرام رانندگی کنی
 
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی

 مسافرترین آدم دنیا هم
 
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش

" زود برگرد "

طاقت دوری ات را ندارم

نوشته شده در 90/06/23ساعت توسط من و اون | |
دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي " كي" پرسيد

اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند،

توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند،

همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،

مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.

هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.

برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد،

گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،

چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !

برای ماهی ها مدرسه ميساختند

وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"


*برتولت برشت*

 

نوشته شده در 90/06/12ساعت توسط من و اون | |
 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ